تبليغاتX
چند ضلعی نور

چند ضلعی نور

قطره

 

 

  

 

 

دلم برایتان یک قطره شد و از چشمم چکید

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سیزدهم دی 1386ساعت 18  توسط امید  | 

بحريست بحر عشق....

بغض... بغض... بغض... و سپس اشک...  دانه دانه... بی اختيار... برای خودم هم غريبه ام... چه رسد به تو که هنوز مرا در آيينه خيالت به جا نمی آوری.

 شب به شب ميهمان بغض هاي نهفته اي می شوم و می نشينم روی شانه هاي دلم... 

عشق را خوب می شناسم...

مانده ام كه اين دل ناماندگار بي درمان چه دارد در چنته اش که اينگونه گردن می کشد و سينه سپر می کند که مبادا مصاف نداشته مان را کم بياورد...

دلم می خواست آب بودم... جاری... زلال... دلم می خواست می گذاشتی به همان صافی باشم... به همان بی پيرايگی روز نخست زادنم... دلم می خواست کودک باشم با تو...دلم می خواست نه فقط دروغ نگويم... که همهء راست را بگويم... دلم می خواست روزی نرسد که نگاهت را از نگاهم بدزدی... تکليف چشمان من که از همان سين سلام معلوم بود... گفته بودم دروغ را دوست تر می دارند اين روزها... باور نکردی... آزموده را آزمودی که چه شود؟ 

می بخشيد من شما را جايی نديده ام؟ نگاهتان شبيه عشق شهيدم است...

هم او که سعادت را می جست و هی نمي يافت... هی نمی يافت... هی نمی يافت...

تمام شب کسی پا به پای خواب هايم گريه می کرد... تو نبودی؟

نمی خواستم بشنوم... گوشهايم را می گرفتم و بلند می خنديدم... انگار نه که صدای گريه می آيد... خواب خودم را می ديدم و به روی خودم نمی آوردم صدای گريه را... بيدار که شدم چيزی در گلويم سنگ شده بود... بغض تو بود يا من؟ نمی دانم...

 شايد دست تو بود که می خواست دستم را بگيرد و پسش زدم در تاريکی...

هی رفيق... در خواب اگر نارفيقی کردم ، در بيداری اما هنوز مي خواهم پناه هق هقم شوي... اگر دلت بخواهد... اگر دلت بخواهد... اگر... دلت... بخواهد...

صدايت می لرزد... می خندم و می گويم رفيق... هم پياله بوديم روزی... تنها تنها؟

لودگی می کنم تا لرزيدن صدايم را نشنوی در قل قل خنده...

بگذار پنهان بمانم...

اينها دردهاي پنهان پونه بود كه بعد از  نااميد شدن از عاشقيت ازدواج كرد،بعد از ازدواج عاشق شد،اما نه عاشق همسرش كه عاشق .......

حالا هم رفته سرخونه و زندگيش ،وفادار به همسرش اما عاشق....

بحريست بحر عشق كه هيچش كناره نيست......

 براي تو كه نمي دانم به چه خاطر جسارت نداشتم راستش رو بهت بگم ،براي همين همه ي حقيقت رو برات نگفتم،نه اينكه دروغ گفته باشم...من فقط همه ي حقيقت رو برات نگفتم....

و تو منو با خودت مقايسه كردي،تو بزرگ بودي و دريايي ،من بركه اما به عمق يه بند انگشت....نتونستي منو تاب بياري ..... فراموشم كردي و رفتي و من توي اين دنياي مجازي با عقل نه چندان كاملم توي تنهايي خودم ديوانه ترشدم....

شد ز غمت خانه سودا دلم

در طلبت رفت به هرجا دلم

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم مرداد 1386ساعت 14  توسط پونه  | 

ماهیکان طالب خوشه ی سرو سیاه

سايه ها نمي ميرند

+ نوشته شده در  پنجم خرداد 1386ساعت 14  توسط امید  |