مستي فرد در بهشت
امشب خواب بهشت را دیدم . اصلا چرا بگویم خواب که کسی باورش نشود. چرا خواب که کسی بخواهد تعبیرش کند. حقیقت را میگویم. من امشب بهشت بودهام. و شب نبود. یعنی نور به قدر کافی بود. نه مثل نور روزهای شما، که چشم را میزند و پوست را میخشکاند و نه تاریکی شبی که در حسرت یک شمع عاجز شوی و در سردی پوست بترکانی.
نور کافی بود. همه چیز کافی بود. روشنی دست تو بود که آستینت را تا آرنج بالا زده بودی برای آشتی سحر و آب.
بهشت از زیر چانهام شروع میشد تا حوالی شانهام و به سینهام که میرسید فراخ میشد. فراخ. بی آب و علف. تا بعد گوشهای از این کویر، یک درخت، بودنی شود.
بهشت تمام میشد. در زیر سینهام و اندکی ادامه داشت. از بیراهه که به ساعد میرفت و کمی تا به آخر به انگشتها میرسید.
هیچکس نبود. حوریها و غلمانها ، شراب به دست و عسل به دهان منتظر بودند تا پیامبری، خلیفهای، ذاکری، معبودی، بیگناهی وارد شود. اما هیچکس نبود. من بودم. من که سرم را به سینهام فرو کرده بودم. و قرآن از رویم آیه مینوشت. به خدا گفته بودم هر موقع این زن آواز میخواند من جای دیگری میروم. و خدا نگفت کجا . تا بعد که آن اسب به من گفت آنجا که میروی، که با من میروی، بهشت است.
اسب را به درخت نبسته بودند. من را بسته بودند. و اسب داشت حبهای قند در دهانم میگذاشت. که ترکم کند. در سینهام تنها بمانم. بسته به درختی بودم که او بستدم . کف پایم را نگاه کرد و گفت از چه موقع زخمی شده.
گفتم خیلی وقت است. از همان موقع که از نوک انگشت پاها آمدم بالا و به سینه نرسیده راهم ندادند. بیراهه رفتم به سمت گردن و چشمها. آنجا جهنم بود. تنگ و سوزان . همیشه باران میآمد. شور و تلخ. من از این همه راه رفتن زخمی شدم.
برنمیگشتم . که برگشتنی نبود. تو که آمدی آوردیام. با تو برگشتم. نه سوار تو . شانه به شانه تو. از شانهی فراخ تا این گوشه دنج. زیر درخت. و تو که من را به درخت بستی. و تو که سرت را در سینهام میخوابانی. و تو که یالهایت بوی سفر دارد. و تو که چشمهایت خوابم میکند. قندی دیگر بده تا حرف بزنم تا دندانهایم را بشمری.
میگویی:
«پیرم »
تو کجا بودهای که دیر رسیده ای؟ من که گفتم در جهنم بودهام. تو کجا بودهای؟
میگویی :
« خیلی دور که نه. همین دور و برها بودهام.»
گفتی که بیشتر در چشمها ماندهام.
* از نوشتههای يك دوست
++ به ياد ساقي عزيز
